تبليغاتX
ساحل نقره ای

ساحل نقره ای

atena


at_nez63@yahoo.com

» دی 1387
» آذر 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» اردیبهشت 1387
» ایستگاه استجابت دعا
» شطرنج
»
»
» یا لطیف...
» انواع عشق؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
» امیدوارم کشتی آرزوهاتون هیچ وقت به گل نشینه...
» همه 4 تا زن دارن!!!!!!
»
» خدا جونم

sms سه شنبه سی ام مهر 1387

توی دنیای بچه ها هر کی

زودتر بگه دوست دارم برندست

ولی توی دنیای بزرگ ترها

هر کی این رو زودتر بگه بازندست

تو چی فکر می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

***********************

وقتی عشقت تنهات گذاشت

نگران خودت نباش که بدون اون چی کار کنی

شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرد و ...

***********************

در نهان به آنانی دل می بندیم

که دوستمان ندارند

 و در آشکارا

از آنانی که دوستمان دارند غافلیم

 شاید این است دلیل تنهاییمان

...

**********************

منتظر کسی باش

که اگه حتی در ساده ترین لباس هم بودی

حاضر بشه تو رو به همه دنیا نشون بده

و بگه

این دنیای منه


گریه کن ... دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

این آهنگ رو مخصوص خودم و همه کسانی گذاشتم که دلشون گرفته. دوستای گل خودم بیاید بشینیم با همدیگه حسابی گریه کنیم.

خدا جونم یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

خدایا جونم

     خدایای عزیزم

           خدایای مهربونم

              خدای بهترینم

                     خدای من

کجایی؟

صدامو میشنوی؟

بنده گناهکارت داره صدات میزنه

ازت کمک میخواد

کمکش می کنی؟

     خدایا کمکم کن

 

                 التماس دعا

 


sms یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

در سکوت دادگاه سرنوشت،

 عشق بر ما حکم سنگینی نوشت،

گفته شد دل داده ها از هم جدا ،

 وای بر این حکم و این قانون زشت.

*************************

دل اگر کوچه ی عشق است و صفا

دل اگر کلبه ی جان است و وفا

دل اگر سیر کند در عرش اعلا

باز طالب یار کند در شب تنها


یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

توری نیست آدم واسه کسی که دوسش داره غرورشو از دست بده ولی فاجعست اگه به خاطره غرورش کسی رو که دوست داره از دست بده.

                                                «شکسپیر»


شگفتا... پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387

شگفتا!

 وقتی بودنمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود

وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است وقتی

چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد

می نالد

و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب

و وقتی چشمه خشکید و از آسمان آتش بارید

و از زمین آتش روئید

تو تشنه ی آب گردی و نه آتش

و بعد عمری گداختن

از غم نبودن کسی که

تا بود از غم نبودن تو می گداخت


امید... یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدایی هست ،


اما آرامش نیز هست ، شادی هست ، رقص هست ، خدا هست.


زندگی ، همچون رودی بزرگ ، جاودانه روان است.


زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود ،


دامان خدا را می جوید .


خورشید هنوز طلوع میکند.


فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :


بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :


امواج دریا ، آواز می خوانند ،


بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.


گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می رویند.


نیستی نیست.


هستی هست .


پایان نیست.


راه هست.


تولد هر کودک ، نشان آن است که :


خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.


شقایق جمعه نوزدهم مهر 1387

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم.

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ وزیبایی،

نبودم آن زمان هرگزنشان عشق وشیدایی.

یکی از روزهایی که زمین تبدار وسوزان بود و صحرادر عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب وخشکیده،

تنم در آتشی میسوخت.

به ره آمد یکی خسته،به پایش تیر بنشسته

واشک از چهره اش پیدای پیدا بود.

به انچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود.

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما،

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را وبسوزانند،

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد.

چنانچه با خودش میگفت:

بسی کوه وبیابان را،بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

ویکدم هم نیاسوده.که افتاد چشم اون ناگه به روی من،

بدون لحظه ایی تردید شتابان شد بسوی من.

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد وبه ره افتاد.

واو میرفت ومن در دست اوبودم...

واو هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد.

پس از چندی هوا چون کوره آتش،زمین میسوخت.

ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت.

به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟؟؟

در این صحرا که آبی نیست،به جانم هیچ تابی نیست...

اگر گل ریشه اش سوزد که وای برمن...!

برای دلبرم هرگز دوایی نیست،

واز این گل که جایی نیست...

خودش هم تشنه بود اما...

نمیفهمید حالش را

چنان میرفت ومن در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم.

دلم میسوخت اما راه پایان کو؟؟؟

نه حتی آب... نسیمی در بیابان کو...؟؟؟

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت...

که ناگه روی زانو های خود خم شد.

دگر از صبر او کم شد...

دلش دلبریز ماتم شد...

کمی اندیشه کرد انگه...مرا در گوشه ایی از آن بیابان کاشت.

نشست وسینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت...

زهم بشکافت اما آه...!

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد...

زمین وآسمان را پشت و رو میکرد...

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو برو میکرد.

نمیدانم چه میگویم...

به جای آب خونش رابه من میداد وبر لبهای او فریاده

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

بمان ای گل...

و من ماندم نشان عشق وشیدایی

وبا این رنگ وزیبایی...

ونام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد...


خدا جونم... یکشنبه چهاردهم مهر 1387

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم

(دکتر علی شریعتی)


» maral
» نگاه انديشه
» كلبه ارغواني
» «..::FC Perspolis::..»
» عاشق بی معشوق
» قالب وبلاگ
RSS 2.0
<

قالب و كدهاي جاوا >

پند

* *

شبي از پشت يك ديواره ي نمناك وباراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم .تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

Designed By ParsTheme