 |
|
at_nez63@yahoo.com
|
|
|
 |
|
ایستگاه استجابت دعا |
شنبه هفتم دی 1387 |
|
|
|
يک نفر دلش شکسته بود، توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولي دعاي او دير کرده بود. او خبر نداشت که دعاي کوچکش توي چهار راه آسمان پشت يک چراغ قرمز شلوغ گير کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها يکي يکي از کنار او گذشت روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود. هيچ کس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعاي من کجاست؟ او چرا نميرسد؟ شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پيش از آمدن براي او دست دوستي تکان دهد. رفت پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد. رفت و با صداي رفتنش کوچههاي خاکي زمين جادههاي کهکشان سبز شد. او از اين طرف، دعا از آن طرف، در ميان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صميم قلب گرم گفت و گو شدند. واي که چقدر حرف داشتند. برفها کم کم آب ميشود. شب ذره ذره آفتاب ميشود. و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب ميشود...
|
|
|
|
|
 |
RSS 2.0
<
قالب و كدهاي جاوا
>
-->
پند
* *
|
|